نمی آیی.
نمی نویسی.
کیست که بپرسد.
تو هم نمی پرسی.
آن هم که می نویسد برای خودش می نویسد.
کیست که بخواند.
همه تنهایند.
نمی آیی.
نمی نویسی.
کیست که بپرسد.
تو هم نمی پرسی.
آن هم که می نویسد برای خودش می نویسد.
کیست که بخواند.
همه تنهایند.
داشتم صفحه وبلاگمو می خوندم. یه جا راجع به دلف B2 نوشتم که داشتنش برام یه چیزی بوده تو مایه های آرزو. خنده ام می گیره. آرزو٬ اونم در مورد یه دلف مسخره B2 ٬ یه امتحان زبان معمولی! ولی خوب ... لابد اون موقع اینقدر ذوق زده شدم که اومدم اینارو گفتم دیگه! بد هم نیست٬ خوبه آدم از چیزای معمولی به وجد بیاد ... شاد بشه ...چه می دونم...
الان هم الکی اومدم٬ اومدم که همین طوری یه چرت و پرتی بنویسم محض اینکه یه چیزی نوشته باشم٬ خدا رو شکر٬ موضوعش جور شد!
اون جمله جیم کری تو ترومن شو چی بود؟ یه چیزی تو مایه ها این به نظرم:
For the times I don't see you
Good afternoon, good evening and good night
خوب پس دوستان ...
For the times I don't see you
Good afternoon, good evening and good night
سلام.
سال نو مبارک.
عصبانی بودم امروز و می خواستم بیایم اینجا فحش بدهم به هر چه خنده است و فراموشی. نه وبلاگم البته. به فراموشی. اینکه نمی خواهم فراموشی باشد اصلا. چه کسی گفته چیزها باید فراموش شوند؟ چه کسی گفته خوب ... بخندیم٬ بخندیم٬ بخندیم ... گور بابای هر چه که بود ... چه خوب ٬ چه بد٬ حالا که نیست٬ فراموش کن٬ برو ...
... و از این دست داد و بیدادها ...
که در وبلاگی که لینکش همین سمت چپ هست٬ سیب گاززده٬ جمله ای دیدم بس مطابق احوالاتم!
جمله را می نویسم٬ متن را لینک میکنم.
«زمان آدمها را دگرگون میکند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه میدارد. هیچ چیزی دردناکتر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست.»
در جستجوی زمان از دست رفته٬پروست
--------
دلم یک قهوه خوب می خواهد٬ یک قهوه ناب٬ اصیل ... با دو قاشق شکر!
اصلا فکر نمی کردم آخرین باری که اینجا نوشتم ۲۷ دی بوده. سرم انگار حسابی گرم بوده. البته گرم دلبری های قابل پنهان نگاه داشته شدن حماقت بار فضای دانشگاهی وطنم. حماقت تو این مملکت نهادینه است و تو دانشگاههای این مملکت از اطلاعات وراثتی.
به یه نتیجه ای رسیدم من امروز.
بعد از یه عالمه وقت آهنگ گوش کردن تو خیابون٬ تو تاکسی یا اتوبوس٬ به این نتیجه رسیدم که مناسب ترین موسیقی برای فیلمی که هر روز تو تهران می بینم٬ موسیقی پینکه (منظورم پینک فلویده)
از همه جالب تر هم به نظرم آلبوم The Dark Side of The Moon ه ( این ه آخرو بچسبونید به ن ای که ته moon هست!).
اصلا انگار موسیقی پینک مناسب فضاهای مدرن و شهری یه. مثلا٬ احتمالا پینک تو نیویورک و لندن بیشتر می چسبه!
پینک نه فقط قطعات با کلامش٬ که قطعه ای مثل Marooned ش هم جون میده واسه بزرگراه های تهران٬ مثلا مدرس. البته ناگفته نمونه که این انتخاب موسیقی خیلی شخصیه و آدما در این زمینه بنا به حالات روحی خاصی که بهشون دست می ده موسیقی انتخاب می کنن!
از طرفی پینک بسیار مناسب فضای توی اتوبوسه. اون تو واقعا یه جای خاص و بی نظیره (نمی دونم٬ شاید واسه من اینطوریه!) به فیلمی که داری می بینی و با افکار خودت٬ چه مربوط به گذشته و چه حال٬ هر لحظه قاطی می شه٬ قیافه جالب و دراماتیکی میده! و مردم... اوه ...
خب٬ چون داستان یه کم freak مابانه شد منم درست و حسابی freak بازی در می آرم و بحثم راجع به پینک و تهران رو با شعر دوتا از آهنگ های مورد علاقه ام تموم می کنم. بگم که من این دوتا رو دوست دارم تو مسیر حقانی- ونک- کردستان- امیر آباد گوش کنم!
Brain Damage
The lunatic is on the grass
The lunatic is on the grass
Remembering games and daisy chains and laughs
Got to keep the loonies on the path
The lunatic is in the hall
The lunatics are in my hall
The paper holds their folded faces to the floor
And every day the paper boy brings more
And if the dam breaks open many years too soon
And if there is no room upon the hill
And if your head explodes with dark forebodings too
I'll see you on the dark side of the moon
The lunatic is in my head
The lunatic is in my head
You raise the blade, you make the change
You re-arrange me 'til I'm sane
You lock the door
And throw away the key
There's someone in my head but it's not me
And if the cloud bursts, thunder in your ear
You shout and no one seems to hear
And if the band you're in starts playing different tunes
I'll see you on the dark side of the moon
I can't think of anything to say except
I think it's marvelous! HaHaHa
Eclipse
All that you touch
All that you see
All that you taste
All you feel
All that you love
All that you hate
All you distrust
All you save
All that you give
All that you deal
All that you buy
beg, borrow or steal
All you create
All you destroy
All that you do
All that you say
All that you eat
And everyone you meet
All that you slight
And everyone you fight
All that is now
All that is gone
All that's to come
and everything under the sun is in tune
but the sun is eclipsed by the moon
"There is no dark side of the moon really. Matter of fact it's all dark."
واژه ها چیزای خیلی جالبی ان. همه شون یه روزایی یه جاهایی ساخته شدن٬ یا با هم ترکیب شدن و واژه های جدیدی درست شدن. اصلا زبان کلا چیز خفنی یه. زیاد می شه وقتای بیکاری بهش فکر کرد و توش اکتشاف کرد. من هر از چندی یهو از این اکتشافات می کنم٬ مثلا وقتی تو تاکسی نشسته ام ( که این روزا اغلب من تو تاکسی ام!) یک مرتبه کشف و شهود منو می گیره و یه چیز تازه پیدا می کنم. امروز دیدم بد نیست بیام این اکتشافاتو اینجا بنویسم٬ هیجان انگیزن بعضی هاشون٬ البته اگه حدس های من درست باشن.
مثلا٬ کشف اول دیروز Moulinex بود. moulin به فرانسه یعنی آسیاب٬ مثل مولن روژ. آی من دیروز ذوقی کردم سر این! تا حالا بهش دقت نکرده بودم٬ اینه که می گم کشف و شهودی ام٬ من اگه آگاهانه به چیزی فکر کنم به هیچ نتیجه ای نمی رسم!
و اما کشف دوم. این لغت wisdom و wise تو انگلیسی هستا٬ این از wissen آلمانی میاد احتمالا که یعنی دانستن. البته یه دیکشنری یه خوب و کامل ( مثل Merriam- Webster ) می گه که هر لغت از کجا و از کی اومده٬ و نیازی به کشف و شهود نیست!
از این چیزا زیاده. مثلا شباهتی هست بین لغت چالش و challenge که نمی دونم این دوتا واقعا ربطی به هم دارن یا نه. یا مثلا آرش مقایسه می کرد سو (به سوی) رو تو فارسی، با to انگلیسی و zu آلمانی. ( البته سواد آلمانی هر دومون برای شناختن این zu هنوز خیلی کمه!) ولی خب حالا ...
جالبه.
بازم اگه الهامی چیزی بهم شد میام می نویسم. فعلا که زبان شده اسباب بازی من!
من حالا یه دِلف B2 دارم! خوشحالم! البته اینو که من الان یه دلف B2 دارمو باید هر چند دقیقه برای خودم تکرار کنم تا باورم شه.خوب چه اشکال داره؟ داشتنش برام یه چیزی بود تو مایه های آرزو. گر چه اصلا مدرک مهمی محسوب نمی شه و فقط یه چیزیه مثل تافل٬ با این تفاوت که شش تا سطح داره که چهار تای اولی دِلف و دوتای آخری دَلف هستن ( این B2 عزیز من چهارمی اس) و سیستمش هم ردی قبولیه و ریز نمرات تو یه صفحه جداگانه ضمیمه مدرک می شه. که البته دَلف حالا حالا ها کار من نیست مگر اینکه فرانسه ای٬ تونسی٬ ساحل عاجی چیزی بطلبه که شرفیاب شیم و کمی در معیت فرانکوفون ها به دانش خود بیفزاییم. ( حالا بگو اینایی که گفتی به درد کی می خوره؟ بهش به چشم اطلاعات عمومی نگاه کنید!)
آره، همین. همه ماجرا این بود که آلما جون الان خیلی خوشحاله چون یه دِلف B2 داره!
عجب هوای سرد گند و گهی شده. عجب رنگ گندی پیدا می کنه این تهران من تو زمستون.
تنها چیز قابل تحمل زمستون برفه که اونم تا وقتی میاد خوبه٬ قطع که می شه مصیبت شروع می شه. اول خیابونا و به دنبال اون ملت به گه کشیده می شن٬ بعد هم که آثار برف از بین می ره٬ شهر می مونه و بدترین رنگ خاکستری و بدترین قهوه ای روی زمین که با یه غبار سرد و سنگین قاطی می شه و می مونه اوه ... تا بهار.
حالا هر چی :)
خودم که یه مدته خفه خون گرفتم و هیچی نمی تونم بنویسم و همینجوری فقط ماتم برده به زندگی٬ ولی یه شعر می خوام بنویسم از نیما٬ که هفته پیش تو کنسرتی (که به دعوت مهربانانه دوست تازه م رفتیم) به خفن ترین شکل ممکن اجرا شد و من و آرش رو کشت! (البته این بخشی از شعره ها)
سر شکسته وار در بالش کشیده٬
نه هوایی یاریش داده٬ آفتابی نه دمی
با بوسه ی گرمش به سوی او دویده.
تیز پروازی به سنگین خواب روزانش زمستانی
خواب می بیند جهان زندگانی را٬
در جهان بین مرگ و زندگانی.
هیچ کس پایان این روزان نمی داند
برد پرواز کدامین بال تا سوی کجا باشد
کس نمی بیند.
ناگهان هولی برانگیزد
نابجایی گرم برخیزد
هوشمندی سرد بنشیند
تیز پروازی به سنگین خواب روزانش زمستانی
خواب می بیند جهان زندگانی را٬
در جهان بین مرگ و زندگانی.
تو میدون ونک پر ان. سر گاندی هم وایسادن. باید برم تو ملاصدرا ولی پالتوم کوتاهه.
یه لحظه می گم به جهنم، بذار بگیرنم، بد هم نیست، می رم می بینم اونجاها چه خبره. آرش حتما خیلی نگران می شه. نه، خودخواهیه. اول حقانی ام که یکی از ماشیناشون رد می شه. می ترسم. باید یه جوری خودمو قایم کنم.
تو میدون ونک دو جا وایسادن. راهم به ملاصدرا از هر دو طرف بسته است.
با خودم فکر می کنم اگه گرفتنم سعی می کنم آروم و مودب باهاشون حرف بزنم. بهشون می گم من فقط همین یه پالتو رو دارم، پول هم ندارم یه پالتوی بلند بخرم. من که نمی تونم هر سال یه پالتو بخرم. حرف ... اگه طرفم آدم مثبتی نبود چی، که نیست. اینایی شون که تو میدون ونک ان از همه نفهم ترن. امکان نداره. فرصت؟ حرف زدن؟
کیفمو می گیرم دستم. اینطوری بهتره. وقتی رو دوشمه پالتوم کوتاه تر به نظر میاد. مضحکه. بدبخت کوچولو. اینطوری خیال می کنی قایم شدی و کسی هم نمی بینتت. فرار می کنم اونور خیابون، شمال حقانی. تاکسی باید سوار شم. برای پنج دقیقه راه. دستپاچه شدم. به خودم می گم خونسردیتو حفظ کن. آروم باش. انگار حق با توئه. تو که کاری نکردی. اگه بگیرنم آرش از نگرانی می میره.
سوار تاکسی می شم. به راننده می گم تا توی ملاصدرا. احتمالا داره با خودش فکر می کنه چه تنبله این دختره. راحت شدم. هه، حالا اگه می تونی بیا منو بگیر. هه هه، تو توی ماشینو نمی بینی. هه، چه بدبختم، من.
داره می پیچه تو ملاصدرا. به یکی گیر دادن. یه بیچاره مظلوم با یه پالتوی چینی سیاه رنگ و رفته. دوست پسرش به جناب آقای مامور ویژه حفاظت از امنیت اخلاقی التماس می کنه. هه، کثافت تو الان توی ماشینو نمی بینی. منو ببین، من یه پالتویی تنمه کوتاه تر از مال این بدبخت.
رد می شیم. فرار کردم.
چهارشنبه پیش چهاردهم آذر بود.
سهیل، حسام و آرش( برومند ) عزیز،
از اینکه اومدید
... متشکریم ...
و اما ...
یه دو نفری هستن که نبودشون بدجوری ما رو تنها کرد.
پیام و علیرضا ... که جاشون عجیب خالی بود.
---------
پ.ن. و علیرضا، به نظرم شهامت زیادی می خواد گفتن این که تو گفتی. اصلا چرا اینو گفتی؟ نمی شد نگی؟