کاش لا اقل برف می بارید و می گذاشت تا یک دل سیر گریه کنیم.
مثلا کی گفته که ایمیل در کشور ما قطع شده؟ چیزی نشده که. فوقش ملت یه کوچولو به زحمت می افتند
و برای یک ایمیل چک کردن به دوستشان در سوئد زنگ می زنند و یوزر و پس
وردشان را به او می دهند و ازشان خواهش می کنند که ایمیل های جدیدشان را
به ایمیل دانشگاهشان که معلوم نیست چرا قطع نشده فوروارد کرده و برای
کارهای بعدی هم استند بای باشند، چرا که سیاست deadline و meadline سرش
نمی شود و شما اصلا از اول تقصیر خودته، می ری هی ول می چرخی،دو روز مونده به deadline می خوای شیک بازی دربیاری اینترنتی اپلیکیشن submit کنی توقع داری IP sec هم باز باشه وقتی ولایت داره از دست می ره. شما غلط اضافه خوردی!
سلام بر شما.
می رویم که درس پس بدهیم.
از شما چه پنهان، می ترسم.
با این همه کار که باید پیش از ساعت دو انجام می شد، من امروز در تهران به مانند یک توریست دهانم باز مانده بود و حظی بردم که مپرس. آن میدان مشق و آن بناهای عظیم و زیبا و تازه و تمیز و سرپا، با آن چنارهای زمستانی و آن سنگفرش ها و آن سکوت لذت بخش با تک و توک صدای کلاغی، آن کلیسای اوانجلیک ایرانی که انگار نه انگار 144 سال است از عمرش می گذرد، و خلوتی صبحگاهی در کافه نادری، با کیک و قهوه ای ملکوتی و آن حیاط قدیمی معلق در زمان و آن پیرمرد دوست داشتنی که برگ های خشک را می سوزاند سر صبحی در حیاط و و دود و آن کاجهای ساکن.
صبح کافه نادری را از بقیه وقتهایش بیشتر دوست داشتم. عالم دیگری است. خصوصا که زمستان هم باشد.
پ.ن. آن تکه از تهران را دریابید. برخلاف ساختمان های ویران شده لاله زار و توپخانه که به دل آدم چنگ می زند، از محتویات اسف بار و جان سوز ساختمان های وزارت خارجه که بگذریم، حالی خواهید برد در تهران، به مانند یک توریست.
ببین پسر جان، جان همان که اسم بزرگش را توی وبلاگت آورده ای و زرت و زرت به جان اش قسم می خوری، آن چشمان مشکی درشت کورت را باز کن و ببین که چه کسی می ماند، و چه کسی می میرد.
جای خیلی ها را خالی کردم در بحث های کافه ای بعد از قضایای امروز و سر آخر هم تک و تنها و حسرت به دل از وسط آن چهار راه بزرگ وسط کمپس، سر به زیر انداخته و دست در جیب راهم را کشیدم و رفتم خانه.
سر من که هرگز به درس خواندن گرم نشد آن طور که سر خیلی ها شد، و نگرانی چند صدمی هم رفت که رفت. جایش را نمی دانم دقیقا چه کوفتی گرفت، هر چه بود و هر چه هست، می دانم خیلی چیز آرامش آوری نیست.
باور کن گاهی آنقدر دلم می خواهد آرایش کنم، بروم خرید، کفش پاشنه بلند بپوشم، یا که دست کم مثل خیلی وقت پیش به اینکه چه می خواهم بپوشم فکر کنم... ولی نمی شود. پیش تر ها خیال ام راحت تر بود، حتی آن روزها که روژ لب بنفش را ست می کردم با بند های بنفش کیفم و لاک آبی می زدم که با سر آستین های آبی ام جور باشد. حالا فقط دیگر حوصله اش نیست، اصلا نیست. من هم به این شکلی بودنم عادت کرده ام و خیال ام خیلی وقت است کنار دریایی نیست، گیرم همان نسبی.
حالا با تمام این اوصاف، تصورش را بکن، من، و باز هم دور خیز. معلوم است که کش دار می شود و ملال آور و گند. همچین سفر سرد و دوری هم مجبور باشی بروی، می شود دلهره مضاعف در اوج بی حوصله گی. حالا بنشین و هی رویای آفتاب و دریا ببین.
دورخیز می کنم باز، یک دور خیز کششششششش داااااااااااااااااااااار و
کُند.
" If religion has given birth to all that is essential in society, it is because the idea of society is the soul of religion."
همین. می روم GPS ببینم. بای!
و بر حسب اتفاق
ساعت کمی مانده به پنج عصر.
پتوی نازک چهارخانه را می اندازم روی شانه هایم
و می نشینم پشت پنجره ای که رو به خانه های خاکستری باز می شود
و درختان زرد چنار.
هوس شراب می کنم
و کافه ای گرم
و خاطری آسوده
که توی چشمانت نگاه کنم و بگویم: " آه، بالاخره تمام شد."
...
پتو را می پیچم دور تنم
می نشینم پشت میزی در پیاده روی پهن پاییزی آن خیابان پر چنار
لیوانی شراب سفارش می دهم
و کتاب شعری
توی چشمانت نگاه می کنم و می گویم:
" اینجا تهران است."
---
از پسر های دبیرستان نزدیک مدرسه مان، که قیامتی می شد وقتی با هم تعطیل می شدیم، یکی سنگ دستش بود، یکی باتوم.
