تبليغاتX
خنده و فراموشی

خنده و فراموشی

اینجا دیگر حتی برف هم نمی بارد. فقط غبار است و سرمای بی حاصل. دل راه به راه می گیرد و هیچ دوایی اضطراب را درمان نمی کند. تنها چیزی که هست، جوانه شکننده و تردی است که با مصیبت زیر خاک های یخ زده دل مان زنده نگاه اش داشته ایم.

کاش لا اقل برف می بارید و می گذاشت تا یک دل سیر گریه کنیم.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 دی1388ساعت 15  توسط آلما  | 

می دانید آقای آمریکا، ما در مملکتمان آزادی داریم. ممکن است ازدواج گِی ها آزاد نباشد، ولی بقیه چیزها همه اش آزاد است. نکته قضیه اینجاست که مدل آزادی ما فرق دارد.شما این عادت زشت را دارید که هرچیزی را که مثل چیز شما نباشد نفی و تکذیب می کنید، علیه اش هم پروپاگاندا درست می کنید.

مثلا کی گفته که ایمیل در کشور ما قطع شده؟ چیزی نشده که. فوقش ملت یه کوچولو به زحمت می افتند و برای یک ایمیل چک کردن به دوستشان در سوئد زنگ می زنند و یوزر و پس وردشان را به او می دهند و ازشان خواهش می کنند که ایمیل های جدیدشان را به ایمیل دانشگاهشان که معلوم نیست چرا قطع نشده فوروارد کرده و برای کارهای بعدی هم استند بای باشند، چرا که سیاست deadline و meadline سرش نمی شود و شما اصلا از اول تقصیر خودته، می ری  هی ول می چرخی،دو روز مونده به deadline می خوای شیک بازی دربیاری اینترنتی اپلیکیشن submit کنی توقع داری IP sec هم باز باشه وقتی ولایت داره از دست می ره. شما غلط اضافه خوردی!

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 16  توسط آلما  | 

خب، جناب آقای امام حسین، سلام.

سلام بر شما.

می رویم که درس پس بدهیم.

از شما چه پنهان، می ترسم.


+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1388ساعت 0  توسط آلما  | 

ماراتن بامزه ی امروز من با موفقیت به پایان رسید. از خانه به کاخ دادگستری. از کاخ دادگستری به وزارت خارجه. سه ساعت پرسه در چهارراه استامبول و جمهوری و سی تیر. بعد دوی سرعت به مقصد میرداماد. سپس دوی سرعت به مقصد نهایی، انقلاب.

با این همه کار که باید پیش از ساعت دو انجام می شد، من امروز در تهران به مانند یک توریست دهانم باز مانده بود و حظی بردم که مپرس. آن میدان مشق و آن بناهای عظیم و زیبا و تازه و تمیز و سرپا، با آن چنارهای زمستانی و آن سنگفرش ها و آن سکوت لذت بخش با تک و توک صدای کلاغی، آن کلیسای اوانجلیک ایرانی که انگار نه انگار 144 سال است از عمرش می گذرد، و خلوتی صبحگاهی در کافه نادری، با کیک و قهوه ای ملکوتی و آن حیاط قدیمی معلق در زمان و آن پیرمرد دوست داشتنی که برگ های خشک را می سوزاند سر صبحی در حیاط و و دود و آن کاجهای ساکن.

صبح کافه نادری را از بقیه وقتهایش بیشتر دوست داشتم. عالم دیگری است. خصوصا که زمستان هم باشد.



پ.ن. آن تکه از تهران را دریابید. برخلاف ساختمان های ویران شده لاله زار و توپخانه که به دل آدم چنگ می زند، از محتویات اسف بار و جان سوز ساختمان های وزارت خارجه که بگذریم، حالی خواهید برد در تهران، به مانند یک توریست.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 21  توسط آلما  | 

بد نبود آقای دکتر میم. ما هر دو به هم یک بحث صریح و تلخ بدهکار بودیم، من که لذت بردم. البته من ذاتا از شغل ظریف تو خوشم می آید، فقط کاش از منافع دولت یک کم تر و تمیز تری دفاع می کردی. گرچه، سیاستمدار خوب همان کاری را می کند که تو الان داری می کنی، فقط یادت باشد به موقع تغییر موضع بدهی. اگر هم ندهی احتمالا برایت گران تمام نمی شود، بودنت برای همه چیز خوب است!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 18  توسط آلما  | 

فقط یک چیز را دل ام می خواهد. این که بفهمم تو، تو پسر بچه ی نمی دانم ورودی چه سالی، چه فکر می کنی؟ فقط دل ام می خواهد ببینم چطوری فاکت ها را به هم وصل می کنی که به این نتایج حیرت آور می رسی؟ آخر تو که به نظر می رسد آن چشمان مشکی درشتت خیلی چیزها را می بیند.

ببین پسر جان، جان همان که اسم بزرگش را توی وبلاگت آورده ای و زرت و زرت به جان اش قسم می خوری، آن چشمان مشکی درشت کورت را باز کن و ببین که چه کسی می ماند، و چه کسی می میرد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 3  توسط آلما  | 

چقدر دل آدم می سوزد. چه حس غریبی آدم پیدا می کند. چقدر همه چیز در همه چیز قاطی می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 2  توسط آلما  | 

امروز هم روزی بود، در نوع خودش. به مذاق ما و خیلی ها البته خوش نیامد آنقدر که باید می آمد، ولی خب چاره چیست. همین است که هست. 

جای خیلی ها را خالی کردم در بحث های کافه ای بعد از قضایای امروز و سر آخر هم تک و تنها و حسرت به دل از وسط آن چهار راه بزرگ وسط کمپس، سر به زیر انداخته و دست در جیب راهم را کشیدم و رفتم خانه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 2  توسط آلما  | 

نه، دیگر نمی ترسم. کنج امن من این خانه نیست که از ریختن دیوارهایش بترسم. کنج امن من بوی تن توست که شده عطر تن من. هر کجا باشی، هر کجا باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 17  توسط آلما  | 

هرچه جلوتر می رویم می بینم انگار پیش تر ها اوضاع آرام تر و خیال من راحت تر بود. یک ماه قبل از امروز آرام تر، دو ماه قبل از یک ماه قبل آرام تر و همین جور بگیر برو تا ده دوازده سالگی که ته نگرانی ام دو سه  صدم اختلاف نمره سر شاگرد اولی بود.

سر من که هرگز به درس خواندن گرم نشد آن طور که سر خیلی ها شد، و نگرانی چند صدمی هم رفت که رفت. جایش را نمی دانم دقیقا چه کوفتی گرفت، هر چه بود و هر چه هست، می دانم خیلی چیز آرامش آوری نیست.

باور کن گاهی آنقدر دلم می خواهد آرایش کنم، بروم خرید، کفش پاشنه بلند بپوشم، یا که دست کم مثل خیلی وقت پیش به اینکه چه می خواهم بپوشم فکر کنم... ولی نمی شود. پیش تر ها خیال ام راحت تر بود، حتی آن روزها که روژ لب بنفش را ست می کردم با بند های بنفش کیفم و لاک آبی می زدم که با سر آستین های آبی ام جور باشد. حالا فقط دیگر حوصله اش نیست، اصلا نیست. من هم به این شکلی بودنم عادت کرده ام و خیال ام خیلی وقت است کنار دریایی نیست، گیرم همان نسبی.

حالا با تمام این اوصاف، تصورش را بکن، من، و باز هم دور خیز. معلوم است که کش دار می شود و ملال آور و گند. همچین سفر سرد و دوری هم مجبور باشی بروی، می شود دلهره مضاعف در اوج بی حوصله گی. حالا بنشین و هی رویای آفتاب و دریا ببین.



+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 3  توسط آلما  | 

دورخیز می کنم باز، یک دور خیز کششششششش داااااااااااااااااااااار و

کُند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 0  توسط آلما  | 

" If religion has given birth to all that is essential in society, it is because the idea of society is the soul of religion."


Emile Durkheim
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 16  توسط آلما  | 

این پتوی چهارخانه که نباشد روی دوشم مثل این بی خانمان های مکزیکی، سردم هم که نباشد، احساس سرما می کنم. زمستان شده بی آنکه خبر شوم. دیروز فکر می کردم 22 آبان است، یا نه ته اش 23. ساعتم را نگاه کردم، آن قسمتش که تاریخ را نشان می دهد، و فهمیدم یک هفته ای جا مانده ام. آدم که خانه بماند و از عالم و آدم فرار کند دو چیز را از دست نمی دهد، یکی پولش را و یکی زمان را. فقط حیف که کسی منتظر آدم نمی ماند، که البته خیلی هم مهم نیست. 

همین. می روم GPS  ببینم. بای!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 0  توسط آلما  | 

خانه ساکت است و نیمه تاریک

و بر حسب اتفاق

ساعت کمی مانده به پنج عصر.

پتوی نازک چهارخانه را می اندازم روی شانه هایم

و می نشینم پشت پنجره ای که رو به خانه های خاکستری باز می شود

و درختان زرد چنار.

هوس شراب می کنم

و کافه ای گرم

و خاطری آسوده

که توی چشمانت نگاه کنم و بگویم: " آه، بالاخره تمام شد."

...

پتو را می پیچم دور تنم

می نشینم پشت میزی در پیاده روی پهن پاییزی آن خیابان پر چنار

لیوانی شراب سفارش می دهم

و کتاب شعری

توی چشمانت نگاه می کنم و می گویم:

" اینجا تهران است."






+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 17  توسط آلما  | 

گفتم بگو به او که همه چیز خوب و آرام است، که بچه اش صحیح و سالم است، دست کم تا حالا، فقط کمی ترسیده، کمی پاهایش می لرزند، و دیگر توان دویدن ندارد، اینها را به او نگویی ها، نگویی که از بچه مدرسه ای ها خبری نبود، خودت که استاد سر هم کردنی، همان بگو که اوضاع بر وفق مراد است. نگذار بفهمد بچه اش دیگر دونده خوبی نیست. 

---

از پسر های دبیرستان نزدیک مدرسه مان، که قیامتی می شد وقتی با هم تعطیل می شدیم، یکی سنگ دستش بود، یکی باتوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 16  توسط آلما  |